در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

August 30, 2004

دلتنگ چرت و پرت

خيلی وقته که وبلاگم دچاره مگر مغزی شده و رفته تو کما . من هم دست و پا زدن‌های آخرش رو نگاه مـی‌کنم! بـی تـعـارف اگر برای يک سال ديگه فضای اينترنـتـی رو تمديد نمی‌کردم (يعنی براش پـول نمی‌دادمD:) رسماً اعلام می‌کردم خداحافظ! ولی خوب ديگه از اون‌ها به ريش پشيمون ! تصميم گرفته فارغ از همه قيد و بندها يک مدت چرت و پرت بنويسم! دلم تنگ شده برای روزهايی که اگر يک نفر بلندتر از روزهای عادی از خودش باد در می‌کرد من فوراً با صداقت کامل!! تو وبلاگ می‌نوشتم و تفسيرش می‌کردم! واقعاً دلم برای اون هم انرژی خرج کردن برای وبلاگ تنگ شده! اميدوارم اين حالات گذرا نباشه !


فقط بايد اين تابستون تموم شه! تابستون عجيبی که قراربود خيلی کارها توش صورت بدم ولی ناموفق بودم! فعلاً توضيحات نمی‌دم! آدم تا دانشگاهش شروع نشه حيفش مياد وقت گرانبها رو برای وبلاگ حروم کنه ولی وقتی مجبور باشی درس بخونی ... ! خوب ديگه  من باهات کار ندارم تو هم کاری به من نداشته باش! خودآفظ ! D: P:

| dordikesh | August 30, 2004 03:21 AM