در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

August 08, 2004

همو زيباست

حداقل تو مملکت ايران به خاطر محدوديت هاش ملت بيشتر تمايل به استخر دارند تا دريا و اصولاً کسی که شنا رو در استخر ياد رفته باشه تضمينی نيست که تو دريا غرق نشه! خود من با اينکه محل تولدم نزديک دريا بوده ولی شنا رو تو همين استخرها و کلاس شناها ياد گرفتم. ولی بعد که دريا رو تجربه کردم، اين کجا و آن کجا ! هنوزم که هنوزه از دريا می ترسم ولی وقتی با يکی از آشناها (دوستانش با وی شوخی کرده می گويند به جای شش، آبشش دارد) می‌روم خيالم راحت است. تا يک جاهايی باهاش می‌رم و بعد بر می‌گردم ولی او از نظرها غايب می‌شود و ساعتی بعد بر می‌گردد!

غرضم از گفتن اين مطلب ذکر يکی از تجربياتم هست که يک روز شديداً گرم تابستون با همين آشنا زديم رفتيم دريا. منم جو گرفته بود خيلی با يارو رفتم جلو. بعد کم آوردم و او ادامه داد. من همون جا مونده بودم. احساس عجيبی بود. وسط دريا تک و تنها بودم. من بودم و خدای خودم. درجا ايستاده بودم . صدای امواج دريا همراه با رنگ آبی زيبای ديوانه کننده‌اش و تنهايی و تابش خورشيد، همه دست به دست هم می‌دادند که همون جا مسخ بشم و احساس کنم که سرم داره از همه چيز خالی می‌شه. هر لحظه از زندگی رو مستقيماً مديون خدا می‌ديدم و هر چی بيشتر همون جا پا می‌زدم و خسته تر می‌شدم نيازم رو بهش بيشتر حس می‌کرد! کم کم ديگه ترسم برداشته بود خسته بودم و راه هم زياد بود. يادم نيست چند ثانيه يا دقيقه طول کشيد. ولی خيلی جالب بود. احساس تک و تنها بودن با خدا بدون هيچ نويز و مزاحم به طوری که هر لحظه از زندگيت رو هم مديون او بدونی! فکر کنم در حالت ايده آل بايد اون قدر به احساسات ادامه بدی تا بهش برسی!! خدا می‌دونه چند نفر مثل من مغلوب چنين لحظه‌ای شدند و از شدت مسخ شدگی (يا شايد خستگی) جان به جان آفرين تسليم کردند!

هميشه اين صحنه يادم هست به خصوص که وقتی بعد از تجربه اين احساسات در حال برگشت بودم رنگ مسحور کننده دريا جلوی چشمم بود و فکر می‌کردم! حالا هم شرطی شدم و وقتی در دريايی شنا کنم که همان رنگ را داشته باشد احساسات آن دوران به من باز می‌گردد! اين هم سيستم برنامه ريزی عصبی- کلامی يا NLP !

ولی خوب هميشه گفتند دريا بی‌رحمه. توصيه‌های ايمنی رو جدی بگيريد. قهرمان شنای جهان هم باشيد بايد نکته های شنا در دريا را بدانيد!

| dordikesh | August 8, 2004 02:35 AM | بـازتــاب
پيغامی چند

من شنا رو دوست دارم ولي استخرو به دريا ترåيح ميدم.

banoo | August 8, 2004 11:54 AM

از شنا گفتي....افسرده شدم ..آخه كلاس آموزش شنا خصوصي مو نصفه نيمه ول كردم...دريا هم كه مي رم ..كلي بخودم ميرسم وكرم ضدآفتاب وايو وكلاه شنا...كه چي؟؟؟ فقط لب ساحل بشينم وپاهامو تو آب بزنم ....(زبون درازي)

mojgan | August 8, 2004 09:54 AM

سلام دوست عزيزم!

"اگر نمي خواستي عاشق شوي، موهايت را چرا پريشان كردي؟"!

// راز اين جادو را بر من بگشاي،
اي ساحره سرزمين هاي باراني عشق! //

كتاب شعر الكترونيكي " كريم شفائي " در آدرس:

www.jahanshahreman.persianblog.com

منتشر شد.

فقط كافي است وارد فضاي وبلاگ شده و روي اين سطر كليك كني:

اگر نمی خواستی عاشق شوی چرا موهايت را پريشان کردی شاعر کريم شفائی //
//
تا " تو را روي بال هاي بلندم بنشانم و
به آسمان هايي ببرم
كه گردن آويز خدايش ستارگاني است كه
نور از چشمان تو گرفته اند! "

مي خواستم خواهش كنم سري بزنيد و با نقطه نظرات خودتان مرا راهنمايي كنيد.
من چشم انتظار عزيزان بزرگواري هستم كه از بيان نقاط ضعف و قوت كار من مضايقه نكرده و مرا مديون خود مي كنند.
سپاسگزارم.

كريم شفائي | August 8, 2004 09:50 AM