در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

July 18, 2004

پشت تبريز

نمی‌دونم چی شد.در ايام نزديک امتحانات بودم و در راه طولانی دانشگاه تا خانه ! از خيلی چيز‌ها کلافه بودم که ناخودآگاه ياد شعر «قايقی بايد ساخت» سهراب افتادم و يک کم دست کاريش کردم. اول فکر کردم بايد يک شعر طنز باشه ولی وقتی خواستم حرفهای دلم رو بزنم خيلی جدی شد. نمی‌دونم دست کاری شعر ديگران و چسبوندن تيکه‌هايی از بقيه شاعرها می‌تونه اسمش شعر باشه يا نه. به هر حال خودم صرفاً به خاطر حرف‌هاش دوستش دارم؛ هر چند می‌دونم خيلی بی در و پيکر تشريف دارد! خلاصه اولين تجربست ديگه ... !

پشت دريا شهريست، قايقی بايد ساخت
بايد انداخت به آب
دور بايد شد دور
دور بايد شد از اين خاک غريب

پست دريا شهريست
اسم تبريز بُود در پس آن

پشت دريا شهريست
که در آن‌جا همه چيز رو به خشانت باز است
بام‌ها جای کلاغ‌هايست که گار گار می‌کنند
تاکسی‌ها جای پيرمردهايست که گُرگُر می‌کنند
دست هر کودک سی ساله شهر در دست پدر مادر خود
...

يادم آمد ، هان !
در پی يک خريت
قايقی ساختم از برگ کتاب
ول بکردم در آب
در پی اغفال و يک ديد سراب
آمدستم تبريز با دلی بس لبريز

مردم شهر به يک آدم چنان می‌نگرند که به يک خر، به الاغ !
مغز مردم همه انباشته از فکر پری‌رويان است
بی‌پرده بگويم ، آری!
ذهن مردم همه انباشته از اندام پری‌رويان است

هر چه از شهر بگويم کم است !
مردمانش، همه بی شور و نشاط
و در انديشه، که چون ريزند پول اندر بساط
من نمی‌دانم که در شهر، چرا
همه از ديدن روی دگری بيزارند
و چرا هيچ کسی، نکند فکر به همسايه دمی
چه شدست کاندر شهر
همه لبخند برده اند ز ياد

دانشجو اسم رمزيست که با گفتن آن
همه درها رو به آزار و اذيت باز است
ياد باد آن روز که درها
همه رو به ابديّت باز بود

من در انديشه‌ام ای دوست
شعر سهراب بسی بی حد و اندازه نکوست
اين شعر سرودست برای من و تو
تا بدانيم ببايد از شهر ،
که چون يک زندان
نفسامان بگرفته‌است و نباشد آسان
برويم و بگيريم اندرز
که دگر بار نرويم به هرز
و بدانيم می‌توان می‌گفت هنوز
پشت دريا شهريست ...

آخرين حرف ببايد گفت ؛ محکم و درست
ای جوان سرفراز و لايق
مصحلت نيست بسازی قايق
که مبادا گذرت در پی امواج جفاپيشه بيمار گنهکار
افتد سر اين شهر
به اين شهر غريب اندر قهر

پشت تبريز کوهيست
هليکوپتر بايد ساخت ...

| dordikesh | July 18, 2004 07:57 PM
پيغامی چند

اي بابا شاعر هم بودي وخبر نداشتيم .....چي شده؟تنهايي يا حوصله ات سررفته؟؟اگه ميشد بيام تبريز......اگه ميشد!! اين منو اغفال كرد برات كامنت بذارم !!!

mojgan | July 19, 2004 09:37 AM

داغ دلت تازه مى شه؟ :دى

DayDaD | July 19, 2004 12:33 AM