میرن آدما
صبح که چه عرض کنم ظهر ، از خواب بيدار شدم و ديدم يک پيغام برام اومده. نگاه کردم ديدم خبر فوت يکی از دوستان دوران دبيرستانم را داده! هر چی به تاريخ ارسال پيغام نگاه کردم تا بلکه يه جوری ربطی به اول آوريل داشته باشه و دروغ باشه ، ديدم راه نداره. با درماندگی با دوستم تماس گرفتم ديدم نه مثل اين که خبر حقيقیه. معمولاً از مرگ کسی ناراحت نمیشم اما اين يکی بدجور حالم رو گرفت !
از موقعی که خبر به دستم رسيده تمام مدت ياد کارهای او هستم. وقتی با هيکل صد کيلويی از خيلیها بهتر فوتبال بازی میکرد، وقتی اکثر زنگهای تفريح جک میگفت ، وقتی اين و اون رو اذيت میکرد و ما میمرديم از خنده ، وقتی دست بر قضا تغيير گرايشش از رياضی به تجربی با سيلی خوردن از دبير رياضی همزمان شد و اون دبير بدبخت به گه خوردن افتاد که بياد با من صحبت کنه و ... . کلاً آدم شيطونی بود ولی شيطنتهاش جالب بود و علیرغم اينها کلی با استعداد بود.
همچون خيلی از دوستان آن دورهام ، در يکی از بهترين دانشگاههای تهران درس میخواند. تا اين که بهم خبر دادند به علت شيطنتها و مشروط شدن انتقالی گرفته به شهر خودمان و در آن جا مشغول ادامه تحصيل هست. پيش خودم میگفتم عجب کاری کرد و چه بیظرفيت بود. ولی وقتی امروز شنيدم که بيچاره سرطان خون داشته و امروز تموم کرد، گوشی آمد دستم. واقعاً روزگار چه بازیها که نمی کند.
همان موقع که در دبيرستان بوديم برای درس پژوهشهای علمی ما را به اين جا و آنجا میبردند تا بازديد علمی بنمائيم. چون پدر اين دوستم در مرکز سرطان شناسی کار میکرد برای بازديد به آنجا رفتيم. و پدرش که در قسمت شيمی درمانی بود کلی برای ما توضيحات داد. حالا که خودم را جای پدرش میگذارم احساس میکنم شرايط غيرقابل تحملی داشت. پدرش بسيار متواضع بود؛ چه موقع بازديد و چه موقعی که به علت شيطنت پسر از طرف مدرسه خواسته میشد. خود را جای او بگذاريد و ببينيد چه میکشيد وقتی پسرش را خودش شيمیدرمانی میکرد و احتمالاً صد برابر پسرش، خودش درد و رنج را تحمل میکرد ! خداوند به نزديکانش صبر بدهد ! لعنت بر کسی که بر اين دنيا دل ببندد !
و خدايش بيامرزاد !
| dordikesh | April 9, 2004 07:07 PM