در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

April 03, 2004

لاف از سخن چو در

در اندرونی اين مغز پر از خالی هيچ چيزی که ارزشی برای نوشتن داشته باشد يافت می‌نشود ، غير از يک شعر نظامی و چند جمله دوست داشتنی :

کم گوی و گزيده گوی چون در
تا ز اندک تو جــــــهان شود پر
لاف از سخن چو در تــــوان زد
آن خشت بود که پر تــــوان زد

خداوند آن قدر گسترده است که هر چه از او دور شويم ، به او ملحق می‌شويم !

مهم آن نيست که از ديگران بهتر يا بدتر باشيم ، بلکه مهم اين است که هر روز بهتر شويم !

آن‌گاه که روزها را تيره و تار می‌بينيم ، شايد هنگام آن است که تدارک يک جشن  را ببينيم (برای داشتن غم) !

وقتی مطلب و ايده برای نوشتن در وبلاگ نداريد به شعر بالا فکر کنيد و بعد از آن سکوت بنمائيد !

| dordikesh | April 3, 2004 05:18 AM
پيغامی چند

راستيتش نمي دونم چرا بلاگ رولينگ آپ ديت كردن من رو نشون نمي ده...و در ضمن اين صفحه اطلاعات شخصي رو نگه نمي داره...

نازنين نگار | April 5, 2004 10:52 PM

سلام خوشحالم كه با بلاگ شما آشنا شدم راستش به نظر من سكوت هر جايي يه معني خاص خودش را مي تونه داشته باشه مثلا من وقتي سكوت مي كنم معنيش شعرمسعودفردمنش ميشه كه ميگه :من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است;) بهاري باشي و سبز !

نرگس | April 4, 2004 12:23 PM

بيه بيه! مرغ وبلاگيت كار مي كنه شديدا و به كندي!

DayDaD | April 3, 2004 10:58 PM

من معمولاً مشکل موضوع پيدا کردن ندارم. اما راست ميگی. بهتره که آدم اگه حرفی برای زدن نداره، دور از جون شما، خفه‌خون بگيره!

سوالت رو درست نفهميدم. منظورت اينه که ايده بدم برای دروغ سيزده؟ تو هم انگار حرف من رو درست متوجه نشدی. ميخواستم بگم که برداشتت از روحيات و خلقيات دخترها و زنها کمی سطحی به نظر مياد. وگرنه جوری مينوشتی که آدم واقعاً باور کنه مونث هستی. اينکه به قول خودت تعمداً تابلو نوشتی هم چندان قابل باور نيست!

پانته‌آ | April 3, 2004 10:59 AM

بعضي وقتا تو سكوت حرفايي هست كه تو سخن گفتن نيست.سخت نگير منم گاهي كم ميارم ونميدونم چي بگم وچي بنويسم.

mojgn | April 3, 2004 10:01 AM

احسنت احسنت ....!

بدون اسم | April 3, 2004 06:20 AM