
امشب از اون شبهاست که شايد هيچ وقت تو عمرم از خاطرم نره. هیچ وقت! اون قدر هم خصوصيست که نمیتونم بگم ولی جالبه. کاش روم میشد. بی خيال!
از سوم ابتدايی يه همسايه ديوار به ديوار اومد برامون که يه پسر تقريباً هم سن و سال با من داشت. تا همين 1 ماه پيش همسايه ما بودند. در وصف روابطمون همين بس که هميشه با سوت هم ديگه رو صدا میکرديم (مثل اسکيپی!) و کل همسايهها میدونستند که اگر صدای همچين سوتی اومد ما فیالفور دم در هستيم! اين روابط به طور خيلی حاد ( که البته طبق روال دچار افت و خيز و قهر و آشتی هم میشد) ادامه پيدا کرد تا اين که دانشگاه شروع شد و جدا شديم و روابط کم شد. کم شد و کم شد تا به به تيرگی گراييد! اون قدر که در آخرين ديدار تا در چند ساعتی که با هم بوديم حرف کم آورديم. در حالی که سابق بر این به زور ما رو از هم جدا می کردند. هميشه هم برای من درد و دل میکرد و از اين که من براش اين کار رو نمیکردم شاکی بود (البته من هیچ گاه تو عمرم اين کار برای کسی نکردم جز وبلاگم!). خلاصه روابط خاطره انگيزی بود که در چند سال اخير کاملاً نابود شده بود. اوضاع روحی اون هم به هم ريخته شده . چون هم در کنکور بد آورد و هم عاشق دختری شد که خانوادهاش قبولش نداره و صدای دعواهای خانوادگشيشون سر اين قضيه هميشه تو خونه ما بود!
کلی غصهام گرفته بود که امشب که میريم خونشون چه جوری با هم اصلاً صحبت کنيم چه برسه به روابط دوستانه مثل گذشته. اما خدا رو شکر اوضاع جوری پيش رفت که سر صحبت به راحتی باز شد. و چيزی نگذشت که خاطرات فوقالعاده 7-8 سال با هم بودن دائم به مدد اومد و اواخر ديگه حيفمون ميومد شب تموم بشه! وای که مرور خاطرات گذشته اعم از تلخ و شيرين چه حالی می ده! اين احساسات نوستالژيکی چقدر زيباست!
تو صحبت های ضمنی بروز داد که بين دل و خانواده گير کرده. نمی دونم چرا دلم میخواست مثل گذشته بهم اعتماد می کرد. مثل وقتی که اولین احساسات عاشقيش رو برام تعريف می کرد و من با اون ذهن خام و بی تجربه سعی می کردم کمکش کنم. آدم منطقی بود. نمی دونم چی شده که عاشق دختری شد که از نظر اجتماعی و فرهنگی خیلی نسبت به خانوادشون پايينه. فکر می کنم بتونم کمکش کنم چون با پدرش هم روابط خیلی خوبی دارم. هر چند کله شقه ولی فکر کنم بشه نرمش کرد. حس غريبيست. فقط به خدا میسپارمش! (تو پرانتز بگم که نصيبمون اما از اين همه هيچ ، يه سوت قوی داريم جفتمون که هر آهنگی رو باهاش می تونيم بزنيم!)
و در آخر ، برای اين که ابراز وجود کنم که من هم ديگه از اين ها دارم این رو به رنگ آبی می نويسم !!!
آخی نازی! خوشحالم که دوباره دوستيتون رو تازه کرديد. ميدونی، من هم اين تجربه رو کردهام که وقتی آدم بزرگ ميشه و تغيير ميکنه گاهی از لحاظ فکری با دوستان زمان بچگی فاصله ميگيره. خوب، شايد آدم بايد در هر موقعيت سنی برای خودش دوستان جديدی دست و پا کنه. ولی خيلی سخته.
پانتهآ | February 9, 2004 07:29 PMشيطون امشب چكار ميخواي بگني؟بد جوري فضول سنجيم بكار افتده هااااااااا
mojgn | February 9, 2004 01:38 PMحهت مزاح و لح در آري:اقا به ما هم سر بزن!!!!!آها يادم رفت بگم وبلاگ قشنگي داري
امضا بحه تخس
از اينكه همه يك خط كش دستشونه و دارن با خط مرز بين آدما رو تعيين ميكنن حالم بد ميشه!حالا اون دختر حق زندگي نداره حون والدينش كسايي هستن كه حتي خودش تو انتخابشون دخالتي نداشته؟
banoo | February 9, 2004 01:26 PMعجب اين چند وقته پسراى همسايه هامون كولاك كردن.
DayDaD | February 9, 2004 01:08 PM