
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.
که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، به عرش کبريائی ، با همه صبر خدائی ، تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد.
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
چرا من جای او باشم.
همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
عجب صبری خدا دارد.
معينی کرمانشاهی
جند سالته
| March 2, 2004 12:47 AMبه شما در سليقه خوبتان در جمع اوري مطالب تبريك ميگويم
| March 2, 2004 12:43 AMما معن الجنسي
| February 8, 2004 02:58 PMبابا من اصلا دست به ترکيب بيريختش نزدهام! کجاش رو ميگی؟ اون بالا نوشته charset=utf-8. کجا ديدی نوشته western؟؟
بعدشم من مثلا دارم خير سرم کار ميکنم. نميذارين که. بايد يه banner rotation درست کنم و اصلا کوچکترين سررشتهای از پرل ندارم. داره اشکم درمياد.
پانتهآ | February 3, 2004 01:52 AMراستی اين حرف رو که ده سال فاصلهء زيادی نيست برادرم پويا هم هميشه ميگه (همسن توئه). ممکنه راست بگه، شايد حتی اگه به سن الآن من هم برسه باز همين آش و همين کاسه باشه. ولی صبر کن، سر خودتون هم مياد. نميشه پوشک يکی رو صدها بار عوض کرده باشی و بعد بخوای به عنوان يه آدم بزرگ جديش بگيری!
از شوخی گذشته روزی خودت هم به اين نتيجه ميرسی که ده سال ميتونه فاصلهء زيادی باشه. خيلی ساده: برو با يه بچهء ده ساله حرف بزن تا متوجه بشی چی ميگم!
با اينحال حرفهات اصلا هم احمقانه نبود. کاملا درست ميگی. اين عادت مزخرف بالای منبر رفتن بايد يه جوری از سر من بيفته. دارم روش کار ميکنم. يه کم مهلت بهم بده.
پانتهآ | February 3, 2004 01:44 AMچشم. تکرار نميشه. تقصير خودم نيست. عادتم شده. بس که کوچکترهای خونه رو نصيحت کردم (و به هيچ جايی هم نرسيدم). حالا چرا عصبانی ميشی؟
بعدشم پيشفرض قالبم درسته. تغييرش ندادهام. عيب از enetation هست که خودش کدها رو ميريزه به هم.
پانتهآ | February 3, 2004 01:30 AMخوب بله از من نميتونی توقعی جز صداقت داشته باشی. ولی ميدونی که خوبيت رو ميخوام.
من دقيقا درکت ميکنم و ميدونم بدترين درد جوونها تو اون خرابشده همين نداشتن انگيزه و هدفه. ولی نبايد بذاری کسی ازت اميدت، هدفهات، بلندپروازيت رو بگيره. نذار اونها برنده باشن. اين کرختی و رخوت رو از خودت دور کن. مثبت فکر کن. نذار وقتت الکی تباه بشه. چشم به هم بزنی ده سال، بيست سال گذشه و در حسرت همين لحظهها هستی که تلف کردهای.
جوری زندگی کن که وقتی برميگردی و به پشت سرت نگاه ميکنی به خاطر هيچ تصميمی، حتی به خاطر يک دقيقهء عمرت هم احساس پشيمونی نکنی.
اگه دم دستم بودی برات يه شام حسابی خونگی درست ميکردم.
پانتهآ | February 2, 2004 08:50 AMعجب صبرى خدا دارد اگر من جاى او بودم ... همان يك بار اول استعفا مى دادم!
دی داد | February 1, 2004 10:31 PM