در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

February 01, 2004

گيجی مفرط

کل زندگيم فدای درس شده ولی از درس هم خيری نديدم. دست به هر کاری زدم ولی برای لطمه نخوردن به درس بی‌خيالش شدم. از ورزش گرفته تا کارهای هنری. همشون در يه سطح آماتور مونده که درس بخونم. بعد که اومدم دانشگاه حوصله درس هم نداشتم. حالا نه اين رو دارم و نه اون رو. برای همين در يک بحران هستم. اين که آيندم چی می‌شه. چرا اين جا همه چی زوريه!!!!

گاهگاهی وقتی به گذشته فکر می‌کنم و می‌بينم که چه فرصت‌های طلايی رو برای درس از دست دادم دچار يأس فلسفی می‌شم. از همه چی بدم مياد. خيلی دوست دارم دوباره برم تو فاز درس خون‌ها. ولی نمی‌شه. آدم بايد انگيزه داشته باشه، بايد هدف درست و حسابی داشته باشه. بايد رشته ‌ای قبول شده باشه که براش طول دوران دبيرستان درس خونده باشه و عشقش رو داشته باشه. من هيچ کدوم از اين ابزار رو برای درس ندارم. هدفم از دانشگاه به معنای واقعی اخذ مدرکه. اين ترم تمام زورم رو برای ايجاد علاقه زدم. تو سه تا پروژه هم زمان مشارکت کردم. اما همشون در يک سطح ساده متوقف شدند و سر من بی‌کلاه موند. کاش می فهميدند که سر کاری بودن اون پروژه ها چقدر تأثير منفی رو من ميذاره! کاش ما دانشجوها تو اين مملکت اهميت داشتيم. کاش استادا به چشم ابزار به ما نگاه نمی کردند. کاش می فهميدند، کاش!

از اين که آدم عادی باشم متنفرم. از اين که دانشجوی خوبی نباشم متنفرم. از ناميدی متنفرم. از تنبلی متنفرم. از خودم متنفرم. از همه چی متنفرم. فقط دوست دارم از اين حالت بيام بيرون. به خدا خسته شدم. دست به دامن خيلی از استادامون شدم. برای خيلی ها مشکلات بی انگيزگی و ... رو گفتم. از همشون کمک خواستم . ولی همه سر کارم گذاشتند. من هر کار از دستم بر ميومد کردم. اه گيج گيجم. فقط می دونم آينده‌ام بستگی مستقيم به تصميم گيری فعليم داره!
اون قدر گيج نيستم که شما فکر می کنيد بلکه اون قدر گيج هستم که فکرش را هم نمی توانيد بکنيد!

| dordikesh | February 1, 2004 04:03 PM
پيغامی چند