
من هنوز نمیدونم که نسبت به اين حسين درخشان بايد چه نظری داشته باشم. ازش بدم بياد يا ... . راستش من جناب درخشان رو از روزنامه عصرآزادگان میشناسم. اون موقع که روزنامه به دستم میرسيد، فکر کنم روزهای سه شنبه يا چهارشنبه يکراست میرفتم سراغ ستونش (برای غير کت و شلواریها) که اون وسطهای روزنامه بود در چپترين قسمت!! هر چند اون موقع مطالبی که در مورد بازیها مینوشت برام جالبتر بود ولی برای من اينترنت نديده موضوعات اينترنتی کلی ترقی بود! خلاصه اون روزنامه تعطيل شد. بعدها که وارد دنيای اينترنت شدم وقتی لينک سردبير : خودم و مدرسه وب رو تو لينکستان سايت ابراهيم نبوی ديدم کلی عشق و حال کردم و مشتری شدم. گذشت و ما هم به واسطه همين حسين درخشان، وبلاگ زديم. تا اين جا همه چی خوب بود.
مشکل وقتی شروع شد که يک روز يک e-mail بلند بالا براش نوشتم و کلی هم براش ابراز احساسات کردم و يک سوال پرسيدم که فکر نمیکنم جوابش بيش از يک خط میشد! ولی دريغ از ... . اون جا بود که دچار سرخوردگی عظيم از اون همه تعريفاتم تو e-mail شدم و هر بار به وبلاگش میرفتم جز جسارت و غرور چيزی نمیديديم.
ولی باز در کمال پررويی هی میرفتم به وبلاگش و هر بار نظر هم می دادم!!! کسی نمیتونه منکر زحمتهای هودر (يا حودر) بشه! و از لينکهاش که گلچين بهترين خبرهای روزه، بگذره!
کم کم من هم سعی کردم اون قضيه رو فراموش کنم و همه چی رو به حساب شلوغ بودن سرش بذارم (عکسش رو که ديدم اصلاً هم سرش شلوغ نبود!!) . که البته دو سه تا لينکی که به وبلاگ مزه و همين وبلاگم داد رو اين قضيه بی تأثير نبود D: (خداوند خيرش دهاد!).
الان هم هر بار که به وبلاگش میرم ، مرام و معرفتی روی آگهیهای گوگلش کليک میکنم که يه حالی بهش داده باشم. چند سنت هم چند سنته!
امروز ديدم که مزد زحمتش رو گرفته و جزو 15 بلاگر جهان جای گرفته. به نظرم خيلی با ارزشه ، ولی از اين که تمام هدفش از اين همه زحمت و به قول خودش 17-18 ساعت کار پشت کامپيوتر فقط شهرته يه جورايی حال نکردم. افلاطون میگه : لذت، مزد خدمت بشره . با استناد به اين جمله و باور خودم، اگر قرار باشه هدف جناب حودر تغيير نکنه دير يا زود وقتی از شهرتش خسته بشه از کارش هم خسته می شه!! اميدوارم اين جوری نشه!
به اميد ايرانی آباد، اينترنتی آزاد و ايرانيانی غير گشاد (مثل حسين درخشان)!