

باز هم دوست دارم تو يه پست و بدون توجه به آرشيو موضوعی از هر چی به ذهنم مياد بنويسم به خصوص که شايد به زودی دستم از نوشتن کوتاه بشه!!
تو اين مدتی که تو تبريز خونه (البته داشنجويی) گرفتم ( هنوز دو سال نشده) اين سومين خونه هست که گرفتيم. تو تای قبل بنا بر لطف صاحبخونه هشت ماه بيش تر نبوديم توشون. جالب اين جاست که از شانس ما در هر سه خانه، خونه بغليمون در هر حال ساخمون سازی بوده. خوشحال بوديم که اين خونه جديده از اين قصد ها ندارند که ديدم چند روز پيش يه خونه قديمی رو کوبيدند. آخ که چقدر اونجام سوخت. باز هم گل و لای ناشی از ريختن شن و ماسه و برف و بارون. باز هم عبوز و مرور زير نگاه های کارگران (خوبه دختر نيستم) که به عنوان يه غريبه به آدم نگاه میکنند، باز هم فريادهای ترکی کارگران در مدت زيادی از روز. اين کارگرهای ترک هم گرما و سرما حاليشون نيست. تو برف هم کار می کنند!!! خلاصه بايد تحمل کرد.
خدا نکنه تو اين تبريز حوصلم از قيافه خودم سر بره و اقدام به گذاشتن ريشهای به نسبت جديد و تا حدودی عجيب بکنم. بعد تو شهر که راه میرم نگاههای مردم من رو میخوره. من هم طبق وظيفه اون قدر نگاهشون میکنم تا از رو برن. ولی جالبترين قسمت وقتيه که اين بچه دبستانی ها با يه کوله پشتی به من زل میزنند؛ اون قدر که خندهام میگيره و اون ها هم از خنده من ... . خلاصه داستانيه به خصوص وقتی میری پايين شهر ديگه پيرمرد ها هم با دست نشونت میدن.
ديدين بعضی موقع میگن دهنم گوزيد يه حرفی رو زدم! ترم اول دانشگاه بود. يه امتحان سخت رو پشت سر گذاشته بوديم. بعد امتحان پسرها جمع بوديم که يکی از دخترها اومد گفت امتحان رو چطور دادين. من هم نامردی نکردم و گفتم : ريديم. هنوز نمیدونم چرا بنده اين حرف زيبا رو اون موقع بيان کردم!!! ولی خوشم اومد دختره به روی خودش هم نياورد ولی دوستام شروع کردن جلوی دختره که اِ [...] اين چه حرفی بود زدی!!! در هر حال تا مدت ها نقل محافل بود !!!( چقدر اين بند کلمات جالب داشت!)
حتماً در مورد آزمايش پاولوف روی سگ برای آزمايش شرطی شدن حيوانات شنيديدن. خوب چيزی که هست اين قضيه کاملاً در مورد انسانها هم صادقه. کل امتحانات ترم قبل رو با نوار Power Of Love با صدای آندره بوچلی طی کردم. الان که بهش گوش میکنم دچار نوعی استرس میشم و دلم میخواد درس بخونم!!!!
عمويی دارم که اگه استعدادش شناسايی میشد صدايش کم از پاواراتی و همين آندره بوچلی نداشت. نمیدونم کدوم از خدا بیخبری در دوران خدمت يه آهنگ ترکی بهش ياد داده. اون هم هر دفعه به افتخار بنده که در تبريز تحصيل میکنم شروع به خواندن میکنه و همه از من انتظار دارند که براشون ترجمه کنم. من هم که کلاً بیلمازم (به ترکی يعنی نادان) در اين زمينه، ضايع میشه.
يه گفتاری عربی- فارسی هست که ميگه : الوَلدُ چموش ، يَشبَهُ بالعموش!! خوب چرا من صدام خوب نيست!!!
هميشه معتقدم بودم شانس به سراغ آدم نمياد بلکه ما بايد بريم سراغش. برای همين از شانس برای در زدن به در خونم دعوت به عمل آوردم . ولی شانسم رو زندونی کردند که نياد.
داشتم خيلی مفيد با يه استادمون که در سطح کشور و حتی جهان شناخته شدست ارتباط تزديک برقرار میکردم که به علت بدرفتاری از دانشگاهمون رفت. آه ه ه ه ه ه!!!
بهتره هميشه به ياد خدا باشی وگرنه يه مصيبت در انتظارته که باز به يادش بيفتی ( امام دردی کش!!)
در مورد عکس هم فقط میتونم بگم : لحظاتی قبل از مرگ!!
سلام من خيلي از قالب وبلاگتون خوشم اومده منم مي خوام
اگر ميشه يه الب قشنگ تو همين مايه ها برام بفرستين يه دنيا ممنون ميشم
جبران ميكنم
الهي بميرم كه نمي توني رو مد راه بري! بهتر بيشتر به درس ومشقت مي رسي.راستي برنده هم اعلام شد .
mojgan | October 26, 2003 06:25 PM