

از تصدق سر امتحانات و هجوم مطالب در اين پريود زمانی نمیدونم از کجا شروع کنم و در مورد چی بنويسم. تا حالا هم چند مطلب نوشتم که صلاح نيست بعد از عهد بوقی گذاشته بشه تو وبلاگ!!!
امروز کلاس اولیها برای اولين روز رفتند مدرسه و به نوعی ار همين امروز بد بختيشون شروع شد. وقتی فکر میکنم که اينها باز بايد استرس کنکور که دامنگير خودشون و خانوادشون میشه رو تحمل کنن ، میگم مگه بیکارين؟ ها ؟ به قول معروف آزموده رو آزمودن خطاست! ما که آزموديم خيری نديديم!
بعد ياد اولين روز مدرسه خودم افتادم. يادمه اون موقع پدرم ايران نبود و مادرم هم بايد میرفت سرکار. برای همين تنهای تنها بودم. به هر کی هم نگاه میکردم با پدر يا مادرشون بودند تازه گريه هم می کردند. همراه با تعجب ناشی از علت گريشون ، کلی غربت داشتم. شايد همچون لحظاتی بوده در زندگيم که الان شش ماه هم تنها باشم عين خيالم نيست. استقلال هم واسه خودش دنيايی داره. به قول حافظ:
غلام همت آنم که زير چــرخ کـبـود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
تا چند وقت بعدش مسئوليت نگه داری پسر عمه خودم که راه می رفت در فراق مادر گريه میکرد رو هم داشتم! يه خاصيت خوب هم داره مدرسه و اونم اينه که بچههای لوس و شيطون رو در اغلب موارد آدم می کنه؛ مثل همين پسر عمه بنده!
دلم برای يه مطلب جدی و درست و حسابی تنگ شده. چرا مغزم نمی تراوشد؟؟؟
راستي مي دونستي من امسال دو تا آقا كوچولو به مدرسه مي فرستم ؟
پرنده آتش | September 24, 2003 06:59 AMsalam.be chiz e ghashangi eshareh kardi.hich kas avalin rooz e madresash o yadesh nemireh.man yeki ke moaleme sal e avalam o inghad doost dashtam,behtarin va saboor tarin moalem e donya bood.delam barash tang shodeh.
nasim | September 22, 2003 07:44 AMنه!!!!!!!!!درست حدس زدی منم ..خیلی خندیدم باور کن شاید پنج دقیقه وقتی کامت رو خوندم خیلی جالبه باور کن......در مورد دانشگاه نمی دونم بزار برمببینم ....شاید باز هم بیام در هر صورت باید برا این مملکت خودمون دیگه آستین ها رو بالا بندازیم.
کیمیا | September 21, 2003 08:21 PMسلام در مورد اون مطلب چیزی نمیشه گفت جز فعلا سکوت . اون هم فقط یه سری صحبتها بو که با یکی از دوستانم انجام دادم و بهت هم کاملا حق می دهم که فعلا از این جور مسائل فراری باشی چون با چشمان خودم من هم سرنوشت امثال دوستانت رو دیدم به حدی که در بخش خبر شبکه NITVهمون طور که خودت در پست قبلی اشاره کردی سرائت کرد همه ما خسته ایم این رو همه می دانند. در مورد روز اول دبستان باز هم با تفاهم کامل و بهتره بگم همون حسس ششمه.....من هم تنها بودم بدون هیچ کسی رفتم مدرسه و خودم کلاس خودمو پیدا کردم خلاصه همش تنهایی..... پدر من هم در خارج از ایران بود اون روز و مادر در خانه نبود به خاطر همین هم هست که الان برام مهم نیست تبریز هستم یا تهران ......می بینی جدی جدی خیلی اشتراکات داره زیاد میشه نکنه فامیل هستیمو خبر نداریم نمی دونم واقعا . راستی من یه سوال دارم که شش ماه هست می خوام ازت بپرسم هی یادم میره معنی این دردیکش چیه برام خیلی جالبه بدونم چرا این اسم رو انتخاب کردی. ...موفق باشی دوست خوبم.
کیمیا | September 21, 2003 06:08 PM