در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

May 02, 2003

از اون شب‌ها


امشب از اون شب‌هاست. با اجازتون رفتم آمپول زدم و از قرص‌های رنگارنگ هم تناول نمودم . اصلاً فکر کنم دارم هذيون می‌گم. فقط اميدوارم سارس نباشه. دارم جون عمّم برای دو تا ميان ترم هفته بعد می‌خونم.شاهدين که؟ آخه آدمی که تمام فکر و ذکرش کامپيوتره و به خصوص اخيراً که داره با Movable Type ور می‌ره با درسی مثل ماشين‌های الکتريکی بايد چه خاکی تو سرش بريزه؟ به قول دوستم ماشين‌های الکتريکی چه کم از Movable Type دارد؟ در هر حال واسه اين که بفهميد چه‌قدر حالم خوبه يه توضِيحی در مورد اين عکس می‌دم.
اين عکس مربوطه به گردش من بر فراز شورترين درياچه جهان (اروميّه(*)) که 1 ساعت تا تبريز راهه، هست . در حين همين گردش بود که اين نهنگ یا هر چيز ديگه بنده رو بلعيد . بله الان من در کنار پينوکيو و پدرژپتو هستم و در همون مکان و به وسيله Laptop اون‌ها دارم وبلاگم رو update می‌کنم. فقط کمال همنشين در من اثر کرد و دماغ بنده دراز[تر] شد!!!!!!
بهتره که بيش از اين جفنگ نگم چون این‌قدر ديگه حواسم سرجاش هست آخه اثر اين دواها چنان مستم کرده که دامنم از کف برفتست! زَت زياد.يکی منو بگيره !


-------------------------
(*) می‌خواستن روی درياچه اروميه پل بزنن که راه تیريز- اروميه خيلی کوتاه بشه. تا يه جايی زدند وسطش رو موندند. نمی‌دونم کدوم از خدا بی‌خبری پيشنهاد داد که شن بريزين که فاصله(که انصافاً کم هم نيست) پر شه و ماشين رد شه. کاميون کاميون شن ريختند؛ ديدند که درياچه داره پر می‌شه ولی دو سر پل به هم نمی‌رسن.الان هم اگه برين چند تا یدک کش هست که اگه هوا خوب باشه چند تا چند تا ماشين ها رو منتقل می‌کنه. ببينين که چقدر ما بدبختيم و سطح مديريت بی‌نظيرمون داره چی کارها می‌کنه.

| dordikesh | May 2, 2003 01:31 AM
پيغامی چند

ba salam ye soal....... manozreton ro mishe begid az nazarati ke baram gozashtid..akhe man aslan nafahmidam manzoreton ro ba tashakor

kimia | September 21, 2003 08:30 PM