در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

May 10, 2003

نتايج‌نامه سفر !


 نهايت کار دانشگاه‌های ايران
به همين دليل که در عکس مشاهده می‌کنين من بايد کمتر بيام سر کامپيوتر يا اصلاً نيام. به همين دليل از همين امروز تا 13 تير من ديگه منظم مطالب رو به روز نمی‌کنم. اگه خواننده وبلاگ بودين يا نه اين شعر که نصفش ماله حافظ هست( به عربی و ترجمه شفيعی کدکنی) و بقیه‌اش مال خودمه تقديم به شما :
ای ويزيتور که شراب تلخ در رات فِتاد
ايزد از ساغر سرشار تو را نوش دِهاد


----------------

خوب در سفری که به تهران برای نمایشگاه کتاب داشتم (و نه چيز ديگه !) :
من از سه روز هر سه روز رو به نمايشگاه رفتم و با اين عمل اثبات کردم که خيلی آدم فرهنگی هستم!!!!!!!!
مثل هميشه نمايشگاه سرشار از بازديدکنندگانی بود که برای بازديد از بازديدکنندگان آمده بودند و نه کتاب!
همواره اين یه اصل بوده که در اين مقطع زمانی نمايشگاه بهترين مکان برای قرار مرار بوده ولی اين نکته اهميت داره که يا با هم برن يا قرارها دقيق باشه (در بند بعدی می‌گم چرا).
نمی‌دونم جک در مورد جهنم ايرانی‌ها شنيدين يا نه. البته بهتره که شنيده باشين چون حوصله‌ی توضيح ندارم. در هر حال اين ايران بهش نيومده پيشرفت کنه. مثلاً همين موبايل. هميشه در هر مقطع که آدم بهش نياز داره فقط می‌شه باهاش بازی کرد. باور کنين روز پنج‌شنبه قرار بود چهار نفر باهام باشن. ولی من احمق به خاطر همين اسباب بازی قرار نذاشتم و همين باعث شد که کل روز رو تنها باشم و همواره با يک موبايل در دست در حال search دوستان (اگه در همچين روزی کسی رو ديدين که از 11 صبح تا 6 بعدازظهر موبايل به دست بود يقيناً من بودم). تازه وقتی قضيه جالب‌تر شد که دستگاه ملی کارت هم از کار افتاد و من در نمايشگاه اقدام به مکيدن سماق کردم.
نمی ‌دونم کدوم از خدا بی‌خبری تصميم گرفت در نمايشگاه طرح بازيافت کاغذ راه بندازه. به طبع اون در جای جای نمايشگاه سطل‌هايی بود با نام فقط کاغذ. جالب اينجا بود که در خيلی از جاها به زحمت می‌شد سطلی آشغال عادی پيدا کرد. به همين دليل و اينکه ما ايرانی هستيم به عنوان فضولی نگاهی به درون سطل‌های فقط زباله انداختم و تنها چيزی که نديدم کاغذ بود!!!
اين قضيه کبک و کلاغ رو که شنيدين. سعی من در ياد گرفتن زبان ترکی هم به همين راه کشيد. تو خيابون‌های تهران وقتی ماشينی بوق می‌زد به عنوان تاکسی و من می‌خواستم بگم نه طبق عادت می‌گفتم یُخ. يارو هم یه نگاهی ... می‌کرد و به قول معروف آش نخورده و دهن سوخته.
رفتن و برگشتن، با اتوبوس( به قول مازندرانی‌ها عمه ره سلام برسن) بودم. طی يه رکورد، رفتنی از 10 ساعت 9 و برگشتنی 7 ساعت خوابيدم. جون من چشم نزنين ولی ما اينيم ديگه. ساعت در کار من فرو ماند و بس.
علت اون دو ساعت تفاوت هم مربوط می‌شد به فيلم مزخرف و آبگوشتی سام و نرگس. واقعاً صد رحمت به فيلم فارسی قبل از انقلاب. فيلم ضعيفی بود که تمام فکر کارگردان به فروش فيلم بود و يه سری حرف تکراری در مورد تعصب مردان زد که چون از دل نيامده بود و فقط برای فروش بود بسيار مسخره از آب دراومد. اگه می‌خواين فيلمی ببينين که مشکلات جامعه فعلی از دل کارگردان اومده باشه بيرون برين خانه‌ای روی آب رو ببينين(هر چند با سانسور نفله شد). در مورد سام و نرگس اگه ديدين که بد به حالتون که بسيار ضرر کردين. در غير اين صورت سعی کنين هيچ وقت اين کارو نکنين حداقل اگه ضرر مادی داره براتون.
خوب کلی اتفاق و نتيجه پيش اومد که به علت کمبود وقت و رعايت ادب بی‌خيال می‌شم!!!! ولی نتيجه بسيار مهم اينه که اگه ايران هستيد و می‌خوايد گوشی موبايل بخريد حتماً بازی‌های متنوع داشته باشه.
عزت زياد!

| dordikesh | May 10, 2003 08:12 PM
پيغامی چند

من تركي بلد نيستم ولي آذريها رو دوست دارم! بعدشم دلت براي شوهرم نسوزه. من رو درسته قورت ميده يه ليوان آب هم پشتش!

پانته آ | September 21, 2003 08:49 PM

vaghean in education systeme ma mahshare masle baghie mavared!

پري ناز | September 21, 2003 08:47 PM

سلام/ شما که تهران اومديد يه سر هم ميموديد قرار وبلاگ نويسان که بيشتر باعث آشنائي شود در هر صورت موفق باشيد من هم يه هفتهبا بچه هاي دانشگاه تهران اومدم،راستي ترکي تون خوب شده يا نه؟من که يبار خواستم تو تاکسي براي اولسن بار ترکي حرف بزنممي خواستم بگم نگه داريد پياده مي شم«بوردا ساخلا»همون مرده فارس جوابمو داد يعني فارس بود................. هم خنده ام گرفته بود هم گريه.......

kimia | September 21, 2003 08:46 PM