در ميخانه ببستند خدايا مپسنددر ميخانه گشائيد که من از مسجد و مدرسه بيزارم!

June 21, 2003

اندر خم روزگار

 خودکشی به سبک نوين
بر خرمگس معرکه لعنت! همين الان کلی مطلب نوشته بودم دوستم اومد بالاسرم رفتم صفحه رو ببندم کلش هيچی شد!!!
يه خبر بدم و اونم اينه که شنبه کل بازار تبريز و کل مردمش قصد دارن بريزن بيرون؛ چه شود! تبريزی جماعت عاشق انقلاب و شورش. دست زن و بچه رو می‌گيرن ميان تماشا. ولی ديگه حس و حال صحبت در اين مورد ندارم. ملولم از اين اوضاع. از قضيه کوی دانشگاه 78 بی‌خيال هر چی فعاليت سياسی شدم(ولی کرمش تو تنم هست!) و تا موقعی که برای خودم کسی نشم پا در اين عرصه نمی‌گذارم چرا که نمی‌خوام بازيچه دست بزرگان بشم و فکر نمی‌کنم بتونم ايده خيلی راهگشايی بدم ؛ تازه اگر هم داشتم چند نفر مگه خبر دار می‌شدن. پس ترجيحاً نظاره‌گر خواهم بود به اميد آينده که وظايف و شايد رسالت خودم رو ايفا کنم.
بعد تعويق امتحانات اساساً دچار يه نوع سردرگمی شدم. تمام برنامه‌هام بهم خورد. از يه طرف خانواده هم هی سرکوفت می‌زنه که چرا همين تير امتحان ندادی و الکی موکول کردی به شهريور. من هم روم نمی‌شه که بگم دليل اصليم اين بود که يه درس رو تو عمرم نخونده بودم و پاس شدندش در حالت عادی کلی اما و اگر داشت چه برسه که کل امتحان دهندگان نوبت تير 4 نفر باشن. در هر حال طبق جمله گر جهنّم می‌روی مردانه رو تصميم گرفتم همون شهريور بدم( هر چند باز تا يکشنبه فرصت دارم تجديد نظر کنم) به اين نيت که ديگه سر یه راه بشم و مثل دوران قبل دانشگاه آدم‌مآبانه درس بخونم. ولی الان دارم نابود می‌شم. مجبورم تبريز باشم تا دنبال خونه بگردم. از طرفی بايد برم خونه تا به برنامه‌هام برسم.هميشه بايد يه جای کار بلنگه. هميشه قبل تابستون آدم کلی برنامه می‌ريزه بعد تابستون فقط حسرت عدم انجامش می‌مونه. ولی اين دفعه رو کوتاه نميام چون اين يکی اگه برسم سکوی پرتاب خواهد بود و بس.
راستش رو بخواين ديگه با وبلاگ حال نمی‌کنم. يعنی احساسم اينه که مطالعات و دانسته‌ها و پختگيم هنوز به اون حد نرسيده که بخوام مطلب بنويسم که ديگران هم بخوننش. نمی‌دونم. فکر می‌کنم اگه وقتی رو که میذارم برای وبلاگ به مطالعه بگذرونم برام بهتر باشه. به خصوص که وقتش رو ندارم مطالعات غير درسی داشته باشم. دوستی می‌گفت تمام کارم اينه که به موسيقی گوش کنم و به مطالعه بپردازم و با کامپيوتر کار کنم. راستش خيلی حسوديم شد. شايد دو سال باشه که کتاب غير درسی نخوندم. کلی کتاب هست که بايد بخونم. به خصوص وقتی بابای آدم يه کتابخونه داشته باشه که بالای هزارجلد کتاب توش پيدا بشه. کتابی هست از منصور حلاج (فرد مورد علاقه‌ام) که قبل دانشگاه شروع کردم و هنوز تموم نشده. در حالی که دبيرستان که بودم کتاب «سمک عيار» که چهار جلد بود و متنش هم به سبک قديمی بود 2 ماهه خونده بودم. حالا فقط کتاب‌های کامپيوتر و برق. هر چند علاقه دارم ولی لعنت بر اين زندگی ماشينی.
اين وبلاگ ما هم شد مکانی برای تخليه!!!! البته از نوع روانی. همش دارم توش گلايه می‌کنم. ولی با اين حال به محض اين که تو تبريز خونه پيدا کردم و راهم از اين شهر کشيدم و رفتم خونه اگه خدا بخواد من هم دات کامی می‌شم.آمين!!!!!

حسب حال ننوشتی و شد ايامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند
ما بــــــدان مـقـصد عالی نتوانـيم رسـيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامی چند
چون می از خم به سبو رفت و گل افگند نقاب
فرصت عيش نگه دار و بزن جــــامــی چند
قند آمـيـخـتـه با گل نه علاح دل ماست
بوسه‌ای چند بر آميـــز به دشــنــامی چند
زاهـــد از کوچه رندان به سلامــت بگذر
تا خرابـــــت نکند صحبت بدنامی چند
عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو
نفی جکمت مکن ار بهر دل عامی چند
اي گدايان خرابــات خدا يـــار شماست
چشم اِنـــعام مداريد ز اَنعامــــــی چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دردی‌کش خويش
که مگو حال دل سوختــــه با خامی چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظری کن سوی نـاکـامـی چـند


همــــواره شاديتــــــان افـــــرون !

| dordikesh | June 21, 2003 03:04 AM
پيغامی چند

سلام ميبينم که داری کلنجار ميری که آيا تير امتحان بدی يا ندی...البته ببخشيد اصلا قصد فضولی ندارم اما تير بده يک دفعه ای راحت شو از دست اين درسهای سخت و طاقت فرسا....تا بتونی تو ايام تابستان با خيال راحت کتاب منصور حلاج رو بخونی و برامون ازش در آينده بنويسی به هر حال هر جا که هستی اميدوارم خوب و سلامت باشی . خونه هم بتونی پيدا کنی که واقعآ کار سختی مخصوصآ تو شهر غريب با زبون غريب.....

kimia | September 21, 2003 09:41 PM

تو اگر برخيزي...من اگر برخيزم... همه برمي خيزند ...... من اگر بنشينم، تو اگر بنشيني، چه کسي بر خيزد؟؟!!

omid | September 21, 2003 09:40 PM