اصولاً بین حیوانات از گربه به خصوص از نوع آشغال خورش بدم میاد. البته علت اصلیش قدر نشناسی و بی وفايی این موجود هست. خداييش از زيبايی گربه ايرانی دم کلفت معروف به Persian Cat نمی تونم بگذرم. اضافه کنم در نقطه مقابل از سگ خوشم میاد عمدتاً به خاطر با وفايی.
اين اواخر نظرم نسبت به گربه آشغال خور تعديل شد چون وقتی به خاظر مأموريت کازی به يکی از کويرهای ايران رفتم، ديدم روباههای منطقه هم آشغال خور شده اند!!!! خلاصه هر وقت تو خيابون گربه می دیدم شوخی يا جدی می رفتم طرفش که مثلاً می خوام زیرش کنم ولی چون شنيدم شگون نداره بی خيال می شدم.
تا این که دیشب حدودای 12 شب رهسپار خانه بودم و طبق جو زدگی معمول محسن نامجو می گوشیدم. سرعتمم کم نبود که دیدم يک گربه با حرکتی انتحاری (فکر کنم در اثر يأس فلسفی) پرید زیر ماشین. چشمتون روز بد نبینه. اول گفتم خوب این هم يک تجربه است. صدای خرد شدن استخوانش رو که شنیدم کل موهام سیخ شد . بلافاصله تو آينه دیدم به خودش از درد می پيچه.
اين صحنه رو که دیدم از خودم بی خود شدم مثل قاتل های پشیمان هی تو سر خودم می زدم. يک لحظه تصمیم گرفتم دنده عقب بگيرم چند بار از روش رد شم که زجر نکشه ولی نتونستم. تا برسم خونه هزار بار به خودم فحش دادم بعدم هر چی پول تو جیب و کيف و ... داشتم انداختم تو صندوق صدقات.
به قول خواهرم شاید يک دنيای ديگه تو هم گربه شدی ! ولی خداييش وقتی تو آينه تقلای گربه رو دیدم که به خودش می پيچيد ، واقعاً بریدم ! آدم بکشم چی کار می کنم. باز کامل بکشم اشکال نداره ولی نصفه نيمه ... .
نتيجه اخلاقی : گر جهنم می روی مردانه رو. می خوای بکشی، بکش ولی کامل !!!!!!
لامصب نالوتی حس (بخوانید کرم) وبلاگ نویسی فقط وقتی به وجود میاد که يا وقت نداشته نباشی يا حالت گرفته باشه يا چه می دونم عاشق باشی يا خيلی خيلی بیکار باشی ! از اينهايی که گفتم بنده دو موردش رو الان کاملاً دارم. يک اینکه کاملاً وقت سرخاراندن ندارم و دوم اين که چند وقتی است اندیشه های درونیم حرکات کاتوره ای نامنظم همگرا به سمت آشفته حالی دارند.
داشتم آرشیو شراب تلخ رو نگاه می کردم و کلی از خودم خوشم اومد که اسم و قالب و همه چیزش رو عوض کردم تا از اون حال و هوا بیام بیرون. ولی الان که فکر می کنم موقعی که حس نوشتن دارم و مطلبی به ذهنم میاد نهایتاً و آخر آخرش بادهی مستانه همان شراب تلخ از آب درمياد.
بگذریم. موقعی که درسم تموم شد چون سربازی نداشتم با خودم گفتم دوسال که جلو افتادم می رم کار می کنم و بعدش به کارشناسی ارشد فکر می کنم. سعی کردم تو این دو سال خودم رو کاملاً در جریان کار قرار بدم تا شرایطش رو درک کنم. الان دقیقاً دو سال سابقه کاری دارم. دروغ نگم کار رو درک که کردم هیچ ، کاملاً توش جا افتادم. باید اعتراف کنم در صنعت ایران آنقدر خنگ وجود داره که يک خرده بجنبی و شانس همراهت باشه پیشرفت اجتناب نا پدذیره.
اما حالا که مسیر کاربم مشخص شد و همه چیز رو غلتک افتاد، کرم درس خوندنم گرفته. چشمم که میفته به فرمول های مزخرف برق چشمام برق! می زنه و اسم دانشمندای بیکاری مثل فوریه و لنز و ماکسول و کیرشهف که به گوشم می خوره انرژی می گیرم. انگار نه انگار که يک موقع تهوع آور بودند.
موندم با دو سه ساعت وقت آزاد در روز و تنها يک روز تعطیل جمعه چطور می شه کارها رو جمع و جور کرد که هم زندگی کرد و هم مثلاً درس خوند. کارهای اضافه برنامه که اصولاً عادت دارم برای خودم درست کنم بماند.
چند وقتی هست که همش تو فکرم. يک تصمیم بزرگ دیگه باید برای زندگیم بگیرم. همیشه تنها بودم، خودم بودم و خودم؛ ولی يک خدايی داشتم. الان دیگه با خدا هم ديالوگ ندارم و فکر کنم اون هم ما رو ول کرده يا شاید هم ... .