لامصب نالوتی حس (بخوانید کرم) وبلاگ نویسی فقط وقتی به وجود میاد که يا وقت نداشته نباشی يا حالت گرفته باشه يا چه می دونم عاشق باشی يا خيلی خيلی بیکار باشی ! از اينهايی که گفتم بنده دو موردش رو الان کاملاً دارم. يک اینکه کاملاً وقت سرخاراندن ندارم و دوم اين که چند وقتی است اندیشه های درونیم حرکات کاتوره ای نامنظم همگرا به سمت آشفته حالی دارند.
داشتم آرشیو شراب تلخ رو نگاه می کردم و کلی از خودم خوشم اومد که اسم و قالب و همه چیزش رو عوض کردم تا از اون حال و هوا بیام بیرون. ولی الان که فکر می کنم موقعی که حس نوشتن دارم و مطلبی به ذهنم میاد نهایتاً و آخر آخرش بادهی مستانه همان شراب تلخ از آب درمياد.
بگذریم. موقعی که درسم تموم شد چون سربازی نداشتم با خودم گفتم دوسال که جلو افتادم می رم کار می کنم و بعدش به کارشناسی ارشد فکر می کنم. سعی کردم تو این دو سال خودم رو کاملاً در جریان کار قرار بدم تا شرایطش رو درک کنم. الان دقیقاً دو سال سابقه کاری دارم. دروغ نگم کار رو درک که کردم هیچ ، کاملاً توش جا افتادم. باید اعتراف کنم در صنعت ایران آنقدر خنگ وجود داره که يک خرده بجنبی و شانس همراهت باشه پیشرفت اجتناب نا پدذیره.
اما حالا که مسیر کاربم مشخص شد و همه چیز رو غلتک افتاد، کرم درس خوندنم گرفته. چشمم که میفته به فرمول های مزخرف برق چشمام برق! می زنه و اسم دانشمندای بیکاری مثل فوریه و لنز و ماکسول و کیرشهف که به گوشم می خوره انرژی می گیرم. انگار نه انگار که يک موقع تهوع آور بودند.
موندم با دو سه ساعت وقت آزاد در روز و تنها يک روز تعطیل جمعه چطور می شه کارها رو جمع و جور کرد که هم زندگی کرد و هم مثلاً درس خوند. کارهای اضافه برنامه که اصولاً عادت دارم برای خودم درست کنم بماند.
چند وقتی هست که همش تو فکرم. يک تصمیم بزرگ دیگه باید برای زندگیم بگیرم. همیشه تنها بودم، خودم بودم و خودم؛ ولی يک خدايی داشتم. الان دیگه با خدا هم ديالوگ ندارم و فکر کنم اون هم ما رو ول کرده يا شاید هم ... .